رها شده از قید و بندِ زندگی! شاید..

خواب

این که " من همیشه دنبال آدمایی بودم که بهم تعلقی نداشتن " حتی تو خواب منو ول نمیکنه.

با اینکه همه چی خوبه ولی حس اینکه یه روز از دست بدی، حس اینکه یه روز همه برن حتی تو خواب هم آزارت میده.


پ.ن: پست های دو خطی مسخره ای هستن. شما ببخشین :))

۱۷ تیر ۹۵ ، ۰۲:۰۷ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

میدونی..؟

میدونستی هر دفعه که میری و بیست دقیقه بعدش میای من نگران میشم فکرم هزارتا جا میره؟ :))

حقیقتاً نمیدونم چرا ولی هنوز عادت نکردم بهش.

#Black

۱۶ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۳ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

خب خوشحال باشید

خب..
دارین مسخره میکنین؟ :))
خوشحال باشین. اشکم در اومد :)) دارم گریه میکنم :))

اوهوم. هپی فور یو :))
همین.

+ خب الآن که مهران گفت، حقیقتاً به هیچ کسی ربطی نداره که چی کار میکنم.

۰۱ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۴ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

لایف استایل مسخره ایه

من واقعاً بدبینم.
به معنای واقعی کلمه روی هر چیز ریزی که به وضعیتم بخوره زوم میکنم و هی بیشتر پی میبرم که داره به من تیکه میندازه.
ولی من توانایی درک تیکه ها رو ندارم. بیایین باهام رک صحبت کنین. باور کنین خیلی راحت تر میشه ارتباط برقرار کرد اینجوری.


+ خیلی ضایع است که دارم سعی میکنم بنویسم تا دست هام عادت کنه به نوشتن؟ :| خیلی ضایع است به نظر خودم :|
و.. درگذشتِ هادی پاکزاد رو واقعاً تسلیت میگم. موزیک هاش فوق العاده بود. حرفایی که میزنه.. فریاد هایی که میکشه...
ام.. یه چنل کوچیکی داریم موزیک شیر میکنیم توش. موزیکای هادی پاکزاد رو گذاشتم توش. خواستین برین گوش بدین:
https://telegram.me/Darkvoices

۰۸ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۹ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

نمیخوام ـش

من دیگه نمیخوام این وضعیتو!

باید تموم شه خب. یه روزی یه جایی باید تموم شه.

من دوستی ـتو میخوام لعنتی. بهش نیاز دارم. میشه تموم شه؟ خواهشاً..!


+ هر کسی خودش رو مخاطب در نظر نگیره. من برای انگشت شماری از آدم ها التماس میکنم. بقیه..بقیه ای وجود نداره راستش :))

+ من خیلی احمقم. دقیقا نمیدونم اون کسی که باید به خودش بگیره منم یا نه. نمیدونم مشکل چیه که نمیفهمم.

۰۷ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۱۳ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

باور کن فقط یه " سلام " ـه

تو رو به مقدساتت قسم ..
که میتونی جواب سلام ـمو بدی و بگی نمیخوای باهام حرف بزنی. باور کن گور خودمو گم میکنم!!
این وضع که سین نمیکنی و جواب نمیدی ولی اونور توی گروه میای و حرف میزنی..
باور کن آزار دهنده است. خیلی آزار دهنده است!

۰۵ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۲ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

اینکه دلت بخواد و نشه..

همیشه دوست داشتم #هشتگ خاص خودمو داشته باشم.
خب.. یعنی دارمش. بیزکام رو خیلی دوست دارم. ولی منظورم تو چنل خودم نیست. منظورم تو جاهای دیگه است.
جاهایی که همیشه دوست داشتم توشون باشم، بین اون همه هشتگ فلانی ـمون یا هشتگ اون یکی ـمون، منم قاطی شم.
برمیگردیم به پست قبلی که گفتم:
من همیشه دنبال چیزایی بودم که هیچ وقت متعلق به من نبودن. پس هیچ وقت هم نمیتونم کسب ـشون کنم. حتی اگه تلاش کنم.
و همیشه هم به آدمایی حسودی میکنم که بدون تلاش، خودشونو بین بقیه جا میدن و میشن جزو اون چیزایی که هیچ وقت بهم تعلق نداشتن.
من با زور خودمو بین همه جا کردم. خیلی چیزا زوری نیست. یه روزی همون قدر که زور زدم، به همون اندازه پرت میشم عقب. دورتر و دورتر و دورتر :))

+ فکر کنم قرار باشه تغییر کنم. اینجا هم باید تغییر کنه! از سون از پاسیبل :دی

۰۵ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۳ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

از سریِ نمیدونم های روزمره

میدونین..؟

من همیشه دنبال چیز هایی بودم که هیچ وقت بهم تعلق نداشت. دنبال آدم هایی بودم که برای یکی دیگه بودن. دنبال دوست هایی بودم که مال یکی دیگه بودن.

دنبال اون دوست هایی بودم که الآن دارن ازم میپرسن " چرا آدم دلش واسه یه آدمایی تنگ میشه همیشه که میدونن دلت تنگ میشه واسشون ولی اهمیتی نمیدن؟ " ولی هیچ وقت نتونستن یا نخواستن که بدونن منم هستم. اینکه منی هم وجود دارم که " دلم براشون تنگ بشه. " من همیشه آدم های بدی رو انتخاب میکردم. شایدم هم نه. اونا بد نیستن.  نمیدونم.. مشکلِ منه یا هر چی ولی فکر نکنم بتونم ازش دست بکشم.

هیچ وقت جوابی هم برای اون سوال بالا پیدا نکردم. چرا آدما دلشون برای یه آدمایی تنگ میشه که شاید بدونن دلت تنگ میشه واسشون ولی اهمیت نمیدن؟

۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۴۱ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

تصمیم

فکر کنم تصمیم گرفتم که بنویسم..
نمیدونم تصمیم درستیه یا غلط.

یا حتی ممکنه این تصمیمی باشه که بعد ها بخوام ازش به عنوان بلک لیست تصمیماتی که من نباید میگرفتم یاد کنم.. اون اولِ اولش!

شایدم.. از اون تصمیم هایی باشه که با خودم بگم خوبه که حسرتشو نخوردی!

۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۱۳ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار

استیوپید

اینجا به اندازه ی من نیست..

یعنی خب.. توی این هشت صد روز من شاید یه 365 روزشو دیدم و بعد گذاشتم رفتم

رفتم یه جای دور.. یه جایی که هیچ وقت آدما رو نبینم..

دور شدم از هر کسی که میشناختم!


بعد اومدن توی زندگیم!

اومدن و حرفاشونو بعد از اون همه مدت دوست داشتم


واقعنی بودن حرفاشونو توی کلمه کلمه ی پیام هایی که از طرفشون میومد رو میدیدم..

فکر میکردم که خب.. منم یه جایی دارم این وسط


بین این همه آدم منم میتونم جا باز کنم.. منم میتونم یه دوستِ صمیمی داشته باشم!

منم میتونم یکیو داشته باشم که وقتی بهم میگه « چته؟ بگو » دلت بخواد بگی..


یکی که وقتی ازش مخیوای برات بگه، میگه! میگه چیزایی رو که حتی نمیخوای بشنوی ولی از زبون اون هیچ مشکلی نداشته باشه.

الآن که برگشتم اینجا... فهمیدم که اشتباه میکردم!

من اونی نیستم که میخوان.. من هیچ کدوم از فاکتور هایی که اونا دوست دارن رو ندارم!

فقط آدمی ام که سریع تر از حد، با یه حرف میشکنه..

حتی اگه قبلاً هم شکسته باشه!

حتی اگه توی بیمارستان شکسته باشه!!

۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۲۷ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
کامبیز دیوسالار