اینجا به اندازه ی من نیست..

یعنی خب.. توی این هشت صد روز من شاید یه 365 روزشو دیدم و بعد گذاشتم رفتم

رفتم یه جای دور.. یه جایی که هیچ وقت آدما رو نبینم..

دور شدم از هر کسی که میشناختم!


بعد اومدن توی زندگیم!

اومدن و حرفاشونو بعد از اون همه مدت دوست داشتم


واقعنی بودن حرفاشونو توی کلمه کلمه ی پیام هایی که از طرفشون میومد رو میدیدم..

فکر میکردم که خب.. منم یه جایی دارم این وسط


بین این همه آدم منم میتونم جا باز کنم.. منم میتونم یه دوستِ صمیمی داشته باشم!

منم میتونم یکیو داشته باشم که وقتی بهم میگه « چته؟ بگو » دلت بخواد بگی..


یکی که وقتی ازش مخیوای برات بگه، میگه! میگه چیزایی رو که حتی نمیخوای بشنوی ولی از زبون اون هیچ مشکلی نداشته باشه.

الآن که برگشتم اینجا... فهمیدم که اشتباه میکردم!

من اونی نیستم که میخوان.. من هیچ کدوم از فاکتور هایی که اونا دوست دارن رو ندارم!

فقط آدمی ام که سریع تر از حد، با یه حرف میشکنه..

حتی اگه قبلاً هم شکسته باشه!

حتی اگه توی بیمارستان شکسته باشه!!