تنها پانزده دقیقه وقت دارم، استراحت میان دو بازه ی فیزیک و شیمی. پس بذار تند تند برایت بنویسم که حتی کوچک ترین جزئیات صورتت را فراموش نکردم. چرا که هر روز تو را می بینم. از تویِ چهارده پانزده ساله که هنوز موهای نیمه بلند سیاهت جلوی چشمانت را می‌گرفت، آن شال سرخ بلند به سرت بود و عینکی که در بازتاب شیشه های طلایی رنگش دنیا را می دیدم، تا به همین دیروزت که خط مشکی چشم هایت زبانه کشید و رخنه کرد بر دلِ تنگِ منِ نهفته به زیر خاکستر.
آری، هر روز تو را می بینم و هر روز دنیایم متوقف می‌شود و هر روز و هر روز تمام وجودم آتش می‌گیرد و آب به آتش می‌زنم. باز متوقف می شوم و باز تو را می بینم. آنقدر که دوست دارم تا به ناکجاآباد برایت قدم بزنم، برایت بخوانم و برایت بنویسم. برایت از پُل، یک لیوانِ بیرون برِ کارامل ماکیاتو بیاورم، دستت را بگیرم و برایت بگویم که بالاخره مورس کد یاد گرفتم و تو بخندی و بگویی دستت از این به بعد رو می شود سر هر ناسزایی که برایم به کد نوشتی. اما من بلد بودم و دست و پا شکسته جوابت را می‌دادم. حالا تو نیستی و من محتاج همان روزهایی ام که دستم را فشار می‌دادی. اما برایم سخت است که چیز دیگری باور کنم. چون ویران می شوم اگر بفهمم تمام این مدتی که گذشت و تمام مدتی که پیش رویم است درست نباشد.
این پانزده دقیقه هم تمام شد، اما امیدوارم. امیدوارم که به اندازه ی کافی از این پانزده دقیقه ها داشته باشیم.